تبليغاتX
نوشته های من
به ذهنیت مخاطب فکر نکن! چه فرقی می کند مخاطب با خودش چه فکری می کند؟ گو پدر مخاطب. مهم نیست. تو نقش خودت را بازی کن. بازی است دیگر! تو می توانی باور کنی که خودت نیستی هر قدر هم که توی نقشت فرو رفته باشی. تو حق داری. تو فقط بازیگری. می توانی سرت را پایین بیاندازی و بعد " کات " بروی. به تو ربطی ندارد سر بقیه چه بلایی می آید . اصلا به تو چه مربوط که به دل کسی نشسته بازی ات یا نه !

بهتر است قبول کنیم هز دومان که فقط باید بازی می کردیم. حالا این وسط وقتی بازیگر خودش را زیادی درگیر نقش می کند و توی آن حل می شود و نمی تواند بیرون بیاید به تو ربطی ندازد. اصلا حق هر کسی که جدی می گیرد همه چیز را همین است. از اول هم شوخی بود همه چیز. آدمها دوست داشتند زیادی باورش کنند . همان مخاطب ها که قرار بود سرگرمشان کنیم...

یک بازیگر بعد از برداشت پلان بعد از کات می رود. و همه چیز همه وسایل صحنه جمع می شوند و تو هر قدر که دیالوگهای توی صحنه را باور کرده باشی ربطی به او ندارد. کارش همین است. دستمزد می گیرد که بازی کند. که اشک بریزد . که احساساتی شود . که عاشق شود. که زاست بگوید صادقانه اما دروغ!

سکانس چندم بودیم یادت هست؟ وسط یکی از همین راستها بود که تو حق بازی را خوب ادا می کردی و من هم مجبور بودم چون نقش مقابلت را بازی می کردم که باورت کنم. باید باورت می کردم و باید حرف کارگردان را گوش می دادم تا فیلم خوبی از آب در آید. تا تماشاچی پسند باشد. تا...

من مجور بودم و تو هم شاید مجبور بودی و تقصیر کارگردان هم نبود حتا و تقصیر تماشاچی و تقصیر فیلمنامه نویس. فقط باری بود ...

تو وسط بازی من بود که پیدا شدی و پا گرفتی و نقشت شد نقش اصلی . یادم نیست چه اتفاقی افتاد که نقش مقابلت را من بازی کردم ... یادم نیست اولین دیالوگ را چه کسی گفت و اولین بار دوربین کی حرکت کرد ...

همه وسایل صحنه را جمع کرده اند. تو دست مزدت را گزفته ای. حساب مرا هم داده اند بیشتر یا کمتر از تو فرقی نمی کند. همه رفته اند. صحنه خالی است. تنها صدایی که توی گوشم مانده صدای کارگردان است که توی صحنه آخر گفت : کات !

+ نوشته شده توسط فهیمه ملکی در جمعه 1387/07/19 و ساعت 10:51 بعد از ظهر |
مهمان کلاس ترجمه نثرعربی هستم  کنار هانی . دانشکده ادبیات اصفهان. استاد ترجمه می کند و گوشم نمی شنود. از لای هر جمله اش یک کلمه بر می دارم و قصه می نویسم :

فرو می روم در خودم مثل فرو رفتن پا در گل. فرو می روم و در آمدنم طول می کشد.

زبانت گاهی برنده تر از تیغ چاقو می شود. می دانستی؟

جوری که نفوذ می کند می رود داخل گوشت و پوست تنم. وتا ته ته شاید به استخوان هم برسد. و آنوقت وقتی که تو حرف می زنی انگار چاقو خورده باشم تمام تنم می سوزد..

با این همه کلامت مرا جادو می کند.می سوزاند اما سحرم می کند..

به انتها نمی سم. هر چه تلاش می کنم. هی می خواهم تمامش کنم و به آخرش برسم ما نمی شود. ته نداری شاید. نمی دانم چرا ؟خودت می دانی ؟

تو با چوب جادویت به آسمان من تجاوز کرده ای و همه ستاره ها را آتش زده ای. حالا همه آسمانم پر از شهاب و آتش پاره است. ستاره هایی که آتش گرفته اند...

بالا آمده ای از من مثل چاه که پر می شود و لبریز می شود. مثل ظرف که سر ریز می شود . مثل من که وقتی راه می روم تو ازم بیرون می ریزی...

ترانه دل من بود که پیچیده بود در گوش زمان که تو شنیدی یا موسیقی چشمان تو که ترانه سرایش دل من بود؟نفهمیدم از آخر تو از اول ملودی ساختی یا من از اول ترانه سرودم !

نگاهت رقیق است. آنقدرکه تویش غرق می شوم... این همه رقت غلظت عشق مرا بر نمی تابد ... تو حق داری ...

همه جا را خواهد گرفت آنقدر بزرگ شده که بتواند همه جا را تسخیر کند. از من از تواز این شهر خیلی بزرگتر شده. یادت هست میگفتم من وتو نیستیم چیزی متولد شده که جزئی از این جهان است و از جنس ما نیست فانی نیست ؟

 

کلاس تمام می شود. تجربه جالبی بود. توصیه می کنم امتحان کنید.

+ نوشته شده توسط فهیمه ملکی در دوشنبه 1387/07/08 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |
کلیسای وانک

 

اذان می گویند

اینجا اذان می گویند

می ایستی و از همه طرف برسرت اذان می بارد

تک تک کلمه ها مثل پتک بر سرت بر دلت بر تک تک سلولهای تنت می کوبد

گواهی می دهم ... گواهی می دهم ... گواهی می دهم ...

وسط حیاط کلیسا ایستاده ای و اذان می گویند

و دلت برای خدای کعبه الله روی سینه ات الله قاب خاتم پر می زند.

تسبیح چوبی را دور دستت می پیچی و آرام زیر لب تکرار می کنی :

یا فتاح .. یا فتاح .. یا فتاح...

یا نور..یانور...یانور...

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه والروح...

آهنگی ملایم پخش می شود

مردی مهربان و مسن با لباس همه مردم شهر آن طرف میله های چوبی نشسته

مسیح را مقابلت به صلیب کشیده اند.

چیزی روی قلبت سنگین است. آنقدر سنگین که نفس کشیدنت سخت شده.

خدای کلیسا خدای مسیح خدای آن مرد مهربان . آرام از گوشه گوشه های سقف بلند کلیسا بهت لبخند می زند و روی دلت نور می بارد

توی کلیسا لابلای عکسها عکسش را می بینی. سر جایت خشک می شوی

عکس مرد سفید پوش مقابل پنجره فولاد حرم رضا...

عکس مردی که توی آتشکده یزد بالای اسم سوشیانت نصب بود

عکس مسیح ...

چه کسی می داند درونت چه اتفاقی می افتد؟

اذان می گویند ... اینجا اذان می گویند ...

و کسی تند تند ذکرش را ذکر خودش را زیر لب تکرار می کند

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح ...

اینجا خدا بر سرت قطره قطره می بارد و خیس خدا می شوی ...

 از "آن " می گویند...

                                                              

                                           

                                                        ***

مسجد شیخ لطف الله

 

کنار در چوبی می ایستی. هوا ساکت است. زمین هم

قدمهایت را که برمیداری سرتاپا آبی میشوی.

چشمانت را می بندی و دستت را روی کاشی های آبی می گذاری.

 دستت یخ می کند و سرما می رود توی تنت.

صدا می شنوی. تمام این کاشی ها ذکر می گویند.

یا فتاح .. یا حکیم ... یا عالم .. یا خالق ...

یا الله ... یا الله ... یاالله...

چشمانت را که باز کنی لبریز نور آبی کاشی ها شده ای

روی زمین می نشینی زیر سقف بلند بلند مسجد. از نوگ گنبد یک انرژی شروع می شود که آرام آرام به همه جا ساتع می شود. کافی است آرام بگیری نفس عمیق بکشی و چشمانت را ببندی. آنوقت ذره ذره خالی می شوی و پر می شوی خالی می شوی و پر می شوی

از سقف مسجد بر سرت خدا می بارد...

نور آبی غرقت می کند.

به زمزمه کاشی ها گوش بده . ذکرت را پیدا می کنی ...

سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح ...

                                                          

                                                                          

                             

+ نوشته شده توسط فهیمه ملکی در شنبه 1387/07/06 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |
درخت وسیله بود در دستان تبر تا برای مرد هیزم شکن هنر نمایی کند و خودش نمی دانست

تبر وسیله بود در دستان مرد هیزم شکن تا قدرت نمایی کند و خودش نمی دانست

مرد هیزم شکن وسیله بود برای گرمای خانه و خودش نمی دانست

هدف هیزم بود برای اجاق

و این را تنها درخت می دانست که درد می کشید و داد نمی زد

+ نوشته شده توسط فهیمه ملکی در سه شنبه 1387/07/02 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |

   سرش گيج مي رفت. صورتش گر گرفته بود. سرخ بود . سرخ سرخ. روسري اش را محكم زير گلويش گره زده بود. از راه رفتنش مي شد تلاش قدمهاي خسته اش را فهميد. راه مي رفت اما به سختي. خيلي طول كشيد تا پله ها را تمام كرد و بالا رسيد. صورتش كوچكتر شده بود يا شايد گره روسري اش خيلي محكم بود. گم شده بود صورتش توي روسري و فقط دو تا تيله سبز كم رنگ توي آن برق مي زد. دو تا تيله كه توي چاه افتاده بود. صورت صاف كودكانه اش چروك شده بود و لبخندش شبيه عروسك كوكي پشت ويترين بود . بغض پشت نگاهش را ساده مي فهميدم هر چه زور مي زد لبخند صورتش. انگار چند سال درد كشيده بود. انگار به جاي نه ماه چند سال حامله بوده بود و توي يك زايمان سخت بعد چند ماه درد يك بچه ناقص زاييده بود.هر چه باشد بچه اش بود. دوستش داشت. از پوست و گوشت و خون خودش بود چند سال از خون او با آن بند ناف تغذيه كرده بود نه چند ماه چند سال! و مدام انتظار كشيده بود انتظار كشيده بود انتظار ...ك..ش..ي..د..ه.. ب..و..د.. يك عالمه لباس خريده بود . كلاس خياطي مي رفت روزها صبح زود . با آن حال سخت سر كار مي رفت و كار مي كرد و درد مي كشيد و درد مي كشيد و منتظر بود . اگر همه دكتر هاي عالم جمع مي شدند و تشخيص نوزاد ناقص مي دادند قبول نمي كرد. خودسرتر و لجباز تر از اين بود كه بشود با حرف و پيش بيني و علم پزشكي حتا راضي اش كرد . به آن كودك دل بسته بود. به آن بند ناف كه از آن خون تنش شيره جانش مي رفت توي تن آن جنين و او هر روز بزرگ تر مي شد و بزرگتر و او هر روز كوچكتر و كوچكتر. توي سرما توي گرما زير باران زير برف درد كشيده بود  به عشق نوزاد سالمش كه حرف همه دكترها دروغ بود حتما. بار را كشيده بود. كشيده بود. كشيده بود. اهل كار نيمه كاره نبود. مي شناختمش. مثل نيمه اي از خودم. نيمه ديگرم بود شايد. جا نمي زد و كم نمي آورد به هر قيمتي. به هر قيمتي! حتا دردهاي سخت حتا آن چند ماهي كه درد كشيده بود درد كشيده بود و فارغ نمي شد و همه دكترها جوابش كرده بوند و هر چه مي گفتند سقطش كن گوش نمي داد. گوش نمي داد بس كه يك دندنه و لجباز بود و بس كه دوستش داشت و بس كه برايش مادري كرده بود و لباس دوخته بود و كلاس خياطي رفته بود و درد كشيده بود و درد كشيده بود و مي گفت به دنيايش مي آورم " به هر قيمتي" و صدايش مي لرزيد و تيله هاي سبز برق مي زدند و قدم هايش سست نمي شد! بايد سقطش مي كرد همان روزها . همان روزها كه وقتي باران مي باريد بي هوا از دانشكده مي رفتم سراغش و دلم هوايش را مي كرد زير باران براي قدم زدن. بايد سقطش مي كرد چون دكترها گفته بودند خطرناك شده و دارد جاي زيادي را اشغال مي كند و نگه داشتن يك بچه ناقص با اين همه درد در حاليكه سلامتي مادر در خطر است به صلاح نيست و گوش نمي داد و مي گفت به دلم گوش مي كنم. بدون او مي ميرم.من هم توي دلم حق مي دادم به يك دندگي هايش . به ديوانه گي هايش . به همه خلخلي هايش چون مثل نيمه خودم بود و مثل خودم مي شناختمش.قول داده بودم باشم هرجا تا هر جا به هر قيمتي ... به هر قيمتي ... اگر چه احمقانه بود . شايد حماقت قانون دنيامان شده بود. شايد بايد گوش نمي دادم به دلي دلي هاي دلش و به زور مي بردمش دكتر همان روزها. شايد نبايد تشويقش مي كردم و از مهر مادري زير گوشش زمزمه مي كردم .شايد بيشترش تقصير من بود كه او اين همه درد مي كشيد و درد مي كشيد و من ساكت بودم و هي بزرگ شدن جنينش را تماشا مي كردم و هي زرد شدن و لاغر شدن اورا...

صورتش آنقدر كوچك شده بود كه مي شد مشتش كرد و توي دست جا داد. مثل شبهايي كه قرار بود ماه را مشت كنيم و توي دستمان جا بدهيم. اندازه دستمال سفيدي كه گلدوزي كرده بودم برايش. و من نفهميده بودم اين همه درد زايمان را درد زاييدن يك نوزاد ناقص را. من نمي فهميدم كه مادر نشده بودم و درد زايمان نكشيده بودم و نمي توانستم بفهمم خستگي و خلا بعد زايمان را. نمي توانستم بفهمم كه چه قدر درد داشت هنوز قدم هايش وقتي راه مي رفت. نمي توانستم بفهمم كه تمام بدنش درد مي كرد و به زور راه مي رفت. كه زايمان نكرده بودم و مادر نشده بودم...

خسته تر از هميشه بود. و نمي فهميدم  و نفهميدن خودت چه قدر سخت است. تلاش مي كردم زير بغلش را بگيرم اما سر مي خورد دستم و نمي توانستم كمكش كنم و چه قدر كمك نكردن به خودت وقتي داري مي افتي سخت است. سرش گيج مي رفت. صورتش گر گرفته بود. سرخ بود. سرخ سرخ. روسري اش را محكم زير گلويش گره زده بود. تحمل ديدنش توي اين وضع برايم سخت بود. اما لبخند مي زد و مي گفت : فقط دعا كن! هميشه به دعاهاي من دلگرم بود. تنها كاري كه اين همه وقت كرده بودم از دور يا نزديك.  تنها سلاحم.

دعا مي كنم ...

 

+ نوشته شده توسط فهیمه ملکی در پنجشنبه 1387/06/28 و ساعت 8:45 قبل از ظهر |