بهتر است قبول کنیم هز دومان که فقط باید بازی می کردیم. حالا این وسط وقتی بازیگر خودش را زیادی درگیر نقش می کند و توی آن حل می شود و نمی تواند بیرون بیاید به تو ربطی ندازد. اصلا حق هر کسی که جدی می گیرد همه چیز را همین است. از اول هم شوخی بود همه چیز. آدمها دوست داشتند زیادی باورش کنند . همان مخاطب ها که قرار بود سرگرمشان کنیم...
یک بازیگر بعد از برداشت پلان بعد از کات می رود. و همه چیز همه وسایل صحنه جمع می شوند و تو هر قدر که دیالوگهای توی صحنه را باور کرده باشی ربطی به او ندارد. کارش همین است. دستمزد می گیرد که بازی کند. که اشک بریزد . که احساساتی شود . که عاشق شود. که زاست بگوید صادقانه اما دروغ!
سکانس چندم بودیم یادت هست؟ وسط یکی از همین راستها بود که تو حق بازی را خوب ادا می کردی و من هم مجبور بودم چون نقش مقابلت را بازی می کردم که باورت کنم. باید باورت می کردم و باید حرف کارگردان را گوش می دادم تا فیلم خوبی از آب در آید. تا تماشاچی پسند باشد. تا...
من مجور بودم و تو هم شاید مجبور بودی و تقصیر کارگردان هم نبود حتا و تقصیر تماشاچی و تقصیر فیلمنامه نویس. فقط باری بود ...
تو وسط بازی من بود که پیدا شدی و پا گرفتی و نقشت شد نقش اصلی . یادم نیست چه اتفاقی افتاد که نقش مقابلت را من بازی کردم ... یادم نیست اولین دیالوگ را چه کسی گفت و اولین بار دوربین کی حرکت کرد ...
همه وسایل صحنه را جمع کرده اند. تو دست مزدت را گزفته ای. حساب مرا هم داده اند بیشتر یا کمتر از تو فرقی نمی کند. همه رفته اند. صحنه خالی است. تنها صدایی که توی گوشم مانده صدای کارگردان است که توی صحنه آخر گفت : کات !



