هوس نوشتن کرده ام. دلم کلمه مي خواهد. دلم براي بوي کاغذ سفيد و رنگ سياه قلم تنگ شده. به خط هاي صاف گوشه دفتر مشق مرجان حسودي ام مي شود و به سرمشقهاي براقش. بادام. انار. دار. دلم نوشتن مي خواهد کاغذ، قلم، دفتر...
خوشحال مي شوم وقتي به جاي ابوالفضل انشا مي نويسم که : وقتي عقل کامل شد، حرف کم مي شود ...
تمام مدت به اين فکر مي کنم که چرا يک بچه 9 ساله بايد درباره اين موضوع انشا بنويسد؟
کم حرف زدن را بايد بياموزند بچه هاي مدرسه ما يا حرف نزدن را يا عاقل بودن را؟
همه چيز به سرم هجوم مي آورد و زندايي پشت تلفن منتظر انشاي نانوشته است و من مي نويسم:
ما آدمها را از روي حرفهايي که مي زنند مي شناسيم (نقطه) فقط از چهره و لباس آدمها نمي شود آنها را شناخت (نقطه) براي همين نوع حرف زدن در شخصيت آدمها تاثير خيلي زيادي دارد( نقطه) انسانهايي بين مردم محبوب هستند که به موقع و زيبا حرف مي زنند( نقطه) يکي از صفات خوب و مهم آدمها عاقل بودن آنهاست (نقطه) افرادي که عاقل هستند در حرف زدنشان دقت زيادي مي کنند و اين دقت باعث مي شود که کمتر و زيباتر حرف بزنند( نقطه )
من مي خوانم و زندايي مي نويسد و گوش نمي دهد. و ابوالفضل نمي دانم اصلا مي خواند و گوش مي دهد که بداند و بنويسد يا نه
خنده ام مي گيرد. من توي تمام سالهاي دبستان يک بار هم انشا ننوشتم و نخواندم (نقطه)
بنويس آب
بنويس باران
بنويس پاييز
بنويس معجزه
بنويس ميوه درخت معجزه را هر وقت از درخت بچيني برايت معجزه مي کند
بنويس وقتي به خدا مي گويي برايت ايوب مي شوم بايد صبور باشي نه اندازه ايوب اندازه خودت
اندازه هر کسي را خداي آن کس مي داند
بنويس نارنجي سبز آبي بنفش
بنويس تمام رنگهاي دنيا توي چشمان تو زيبا مي شوند چه فرقي دارد چه رنگي؟
بنويس راه جاده مسافر
بنويس هر چه را که به انتظارش نشسته اي از راه مي رسد دير و زودش بسته به حوصله نويسنده فرق مي کند
بنويس...
بنويس...
آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد...
آدمها توي قبرستان که مي روند تکه اي ازشان جايي زير خروارها خاک جا مانده. بسته به اين که هر آدمي چه قدرش را زير خاک جا گذاشته به ديدار قبرستان مي رود و آدمهايي که با قبرستان بيگانه اند يعني مرگ را نچشيده اند و چيزي ازشان روزي کم نشده. چيزي که توي خانه ها توي ميهماني ها توي کوچه ها توي خيابان هر روز لاي آدمها جا مي گذاري و وقتي دلت برايش تنگ مي شود سراغ خانه ها و مهماني ها و کوچه ها و خيابان ها مي روي سراغ آن آدمها که چيزي از تو را با خودشان حمل مي کنند.
امروز توي قبرستان کنار خنده مهربان قاب عکس بود که فهميدم من سالهاست تکه خيلي بزرگي از خودم را آنجا زير آن سنگ سفيد جا گذاشته ام. چيزي که مرا با قبرستان پيوند مي دهد و ما را با هم دوست مي کند و آشنا. قبرستان را دوست دارم. قبرستان بخش زيبايي از زندگي من است ...

دلم بیشتر از همیشه ها گرفته
می دانم نمی دانی
می دانم تنها چیزی که حواست را نمی گیرد این روزها
دلتنگی من است
...
بزرگ شدم خیلی بزرگ . قد کشیده ام حسابی نیستی که نگاهم کنی. یادت هست روزی به تو گفتم آدمها قد رنجهایی که می کشند بزرگ اند؟
نفهمیدم کی کجا اینقدر بزرگ شدیم و قد کشیدیم و کسی توی آینه ما را ندید.
گمش کرده ام
خنده های از سر بی خیالی را
سرخوشی های نوجوانی را
و تمام آرزوهای سبک سرانه دخترک روزهای جوانی را
خانه بوي بخاري مي دهد.
از پنجره صداي زندگي کوچه توي خانه مي پيچد. کوچه ما زنده است و نفس مي کشد. صداي رد شدن ماشينها، بوق، همهمه، داد و دعواي همسايه، نمکي، مردي که بعضي شبها با صداي خوشي مي خواند و رد مي شود و دنبالش مي دوي تا پولش بدهي. اينها همه صداي آرام زندگي است. صداي آرام نفسهاي کوچه.
نفس عميقي مي کشم وريه هام از پاييز پر مي شود. صداي نفسهاي کوچه آرامم مي کند.
زندگي هنوز هست . خوب است...

لباس خوشگلی دوخته ام برای خودم. نمی دانم چرا چند وقت است هر چه به من مربوط می شود ناگهانی و بی برنامه زیبا می شود خیلی زیبا. و این زیبایی این روزها راز من است. این زیبایی پنهان شده در اشیا راز من شده است.
توی آینه به زیبایی پرنسس ها شده دخترک و خوشحال چرخ می زند. لبخندی کنج لبش می نشانم. یعنی که خوشبختی.
سالروز بزرگداشت حافظ می شود توی دانشکده. بزرگداشتی که من توش مقاله داده ام و چکیده چاپ کرده ام. یاد تمام همایشهای دانشجویی آن سالها می افتم و با خودم تنها لبخند می زنم. نرگس نیست و هانیه و ما سه تفنگ دار نیستیم . من تنهایی هنوز هم مسخره ترین کار دانشجویی را تکرار می کنم شرکت در ...
کنار سادگی و مهربانی اسما و اسلام و خانه مهربانشان گرمم می شود. اولین روز پاییزی است که توی خانه شان یخ دستان پاییزی ام ذوب می شود و اسما بس که استرس وسایل و قیافه خانه اش را دارد بس که نگران قضاوت من درباره خانه و زندگی و رنگ وسایل خانه اش است نمی فهمد که من توی خانه اش چه خوشبخت و آرام نشسته ام و می خندم.
ولش می کنم. اصلاحات پایان نامه را. مدرک و دنبال کار بودن را. پست نامه به دانشگاه فلان شهر را. کتابخانه و ترجمه مذخرف فلان اصطلاح نقد نو را. ولش می کنم و همراه قدمهای سنگین و مهربان مادر توی شهر قدم می زنم و کرفس می خرم و زیپ بلند صورتی و نخ گلبهی.
من این روزها بیشتر از همیشه هایم خوشبختم. چون هر چه به دستم می رسد زیبا می شود و با تمام وجود سعی می کنم دستانم را بزرگ کنم تا همه دنیا توی آن جمع شوند.
بيا. بيا بنشين و گوش كن. آرام. دلم قصه مي خواهد امشب. يك قصه خوب. خيلي خوب. دلم از اين همه داستان تكراري گرفته . يك داستان خوب با يك پيرنگ قوي با موتيف هاي اصيل با پيكره اي استوار. بيا مادر بزرگ بيا برايم قصه بگو، دلم يك قصه خوب مي خواهد و نمي دانم بايد از كجا شروع كنم! تمام پوست تنم كش آمده است و دارد حجيم مي شود و بزرگ شده خيلي بزرگ و درد دارم گاه و بيگاه و ته دلم گاهي گمان مي كنم وقتش است... زمانش كه برسد درد شروع مي شود؟ من زايمان نكرده ام هيچوقت و نمي دانم چه اتفاقي مي افتد وقتش كه مي رسد...
درونم احساس خلا مي كنم. خالي اي كه با هيچ چيز پر نمي شود. خالي بزرگي كه روزي با چيزي پر شده بود. گودال. درونم گودال عميقي است كه هر چه بيل مي زنم و تلاش مي كنم تا پرش كنم انگار سوراخ باشد خالي تر مي شود. و من به نقشها فكر مي كنم و به داستان ها. به يك داستان كوتاه. به پيرنگ ها. به نويسنده به خواننده به نوشته... بيشتر از هر چيزي به نوشته فكر مي كنم كه حكم نوزاد را دارد و به درد نويسنده. و گم مي شوم اين روزها توي دنياي كلمه و گاهي مي ترسم. عجيب مي ترسم و به دنبال دست كسي مي گردم كه گرم است و مرا به خانه ام مي رساند. به جايي كه سقف دارد و اجاق گرم و پتو و چاي داغ. فصل سرما نزديك است. من توي ذهنم به آدمهاي قصه ام فكر مي كنم كه قرار است چه اتفاقي را بياندازند يا چه اتفاقي برايشان بيافتد! و دلم براي تمام شخصيتهايم مي سوزد و دوستشان دارم.
به شخصيتها فكر مي كنم و به درونمايه... درونمايه از همه چيز مهمتر است و نمي دانم آن را من انتخاب مي كنم يا شخصيتها!
سردم است. اينجا از همه شبهاي پيش سردتر است و لباسم كم نيست و پتو هم دارم اما مي لرزم. پنجره را هم بسته ام فقط چيزي توي دلم مي لرزد و تنم را مي لرزاند. انگار از جايي درونم سوز سردي مي وزد. شايد يكي از پنجره ها باز مانده! نمي دانم.
دلم قصه مي خواهد مادر بزرگ. يك قصه خوب كه آخرش كلاغه به خانه اش مي رسد و همه شخصيتها راضي اند و خواننده لبخندبر لب دارد با بهتي عميق. از همانها كه وقتي بچه بودم مي گفتي و باورش اصلا سخت نبود. اما آدم بزرگها مي خنديدند. من دلم يك قصه واقعي مي خواهد با يك پيرنگ قوي با شخصيتهاي قوي و محكمي كه خسته نمي شوند و كم نمي آورند حتا با خستگي هاي نويسنده. با درونمايه زندگي.
من سردم است و توي اين تاريكي پنجره ايي را كه باز مانده پيدا نمي كنم. شايد باد شمعم را خاموش كرده و يكي از پنجره ها باز مانده جايي...
شاید باورت نشود چقدر دلم بال می خواهد
کاش پولهای قلکت آنقدر بودندکه می شد
برایم یک جفت بال بخری

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در ودیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند
بیش از هر وقت دیگری
باور می کنم خدا
هنوز مردم زمین را یادش نرفته
باران هنوز برای زمینیان اتفاق است
اتفاق خوشایندی از سمت آسمان


